خرید بک لینک

روزنوشته

ما میخواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیم /  بنویسیم تا بمونیم، پشت سایه جون نبازیم

چند سکانس

سکانس دوم:

دیروز نشستم و فیلم سینمایی pressure 2026 را دیدم. فیلم را به دلیل حضور اندرو اسکات، بازیگر جیمز موریارتی در شرلوک هلمز دانلود کردم؛ اما ماجرای ساده و خوبی داشت. فیلم عالی‌ای نبود؛ اما بدک نبود و ادم دوست داشت که ببیند. از آن فیلم‌های مرتبط به جنگ جهانی دوم بود و داستان شخصی را روایت می‌کرد که در جریان بزرگترین عملیات آبی خاکی تاریخ بشر، عملا تصمیم آغاز یا عدم آغاز عملیات و اعزام بیش از 400 هزار نفر نیرو را گرفت.

وقتی به جنگ جهانی دوم و کسانی که در پیروزی متفقین نقش داشتند نگاه می‌کنیم، به شخصه حسرت می‌خورم. رهبران سیاسی آن دوره، علی‌رغم تمام مسائلی که وجود دارد و تمام رذالت‌هایی که بر علیه ملت ما داشتند، برای منافع ملی خود و مردم خود بسیار ثابت‌قدم، قدرتمند و قاطع بودند و شخصیت‌هایی که در طراجی عملیات‌ها نقش ایفا می‌کردند و یا شخصیت‌های علمی که کارهای پشت جبهه و فنی را انجام می‌دادند، تعهد کاری بی‌نظیری داشتند که منجر به آن ظفرمندی‌‌ها و پیروزی‌ها و توسعه شدید پس از آن شد. از آلن تورینگ و ماشین انیگمایی که عملا پایه‌ و اساس علوم کامپیوتری امروز را ایجاد کرد گرفته تا شخصیت‌های درخشانی مثل همین جیمز استگ که فیلم درموردش ساخته شده، همگی یک تعهد کاری عظیم و بزرگ رو داشتند و توانستند نظمی را ایجاد کنند که برای هشت دهه، ثبات و صلح را به طور گسترده برای اکثر کشوورهای جهان به ارمغان آورد.

در کل فیلم جذابیه و پیشنهادم به شما اینه که ببینیدش!

سکانس سوم:

چدید علاقه‌مند شده‌ام که کمی بیشتر و بیشتر شعر بخوانم. دیروز کمی شاهنامه خواندم و چند روز پیش هم چند بیتی‌هایی رو توی اینستاگرام دنبال کردم. دو تکه شعر مختلف امروز، وصف حال شخصیتی است که به طور ناگهانی که در چهار ماه اخیر ایران به عنوان نماد قدرت و عقلانیت نظام سیاسی ایران ظهور کرده و من عمیقا امیدوارم که در مسیری که می‌خواد بره موفق بشود؛ اما آینده او، بارها در قالب نادر‌ها و محمدها و رضا‌ها تکرار شده و امیدوارم او که از برخی خطاهای دهه‌های اخیر عبرت گرفته، از سرنوشت آن نادر و اشعار ادبیات فارسی هم عبرت کافی را گرفته باشد:

شبانگه به سر فکر تاراج داشت
سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت
به یک چرخش چرخ نیلوفری
نه تاجی به جا ماند و نه نادری

و دیگر شعری که دوست داشتم بگذارمش، گزیده‌ای از جهان‌بینی و خرد فردوسی است که از زبان اردشیر ساسانی بیان شده و به نظرم ارزش بارها مطالعه و فکر کردن رو داره. برای همه ما، انسان‌هایی که در میانه بحران‌خیزترین بخش بشر متولد شده‌ایم:

الا ای خریدار مغز سخن
دلت برگسل زین سرای کهن
کجا چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
کجا آن بزرگان با تاج و تخت
کجا آن سواران پیروزبخت
کجا آن گزیده نیاکان ما
کجا آن دلیران و پاکان ما
همه خاک دارند بالین و خشت
خنک آنک جز تخم نیکی نکشت

و هنر فردوسی هم همین است. تمام آن نمادهایی ایرانی و حکمت ایرانی را به گونه‌ای بیان می‌کند که برای ایرانیان تازه مسلمان شده هم جذاب است، هم تناقضی و اختلافی با باورهایشان ندارد - به دلیل آنکه تمام آن باورها را خود فردوسی هم به عنوان کسی که از زمان پدرش شیعه شده بوده داشته - و نقشی که فردوسی در حفظ هویت ملی ایران و یکپارچگی آن با هویت اسلامی ایرانیان داشته، نقشی است که کمتر کسی به آن توجه کرده و کمتر کسی آن را مطالعه و بررسی کرده است.

سکانس چهارم:

امروز کتاب ژوزف بالسامو را در جلد اولش تمام کردم. اینکه بعدا سراغ جلدهای بعدی بروم یا نه را نمی‌دانم؛ اما اگر بروم قطعا خواهم گفت. فعلا تا یکشنبه کتاب جدیدی را شروع نمی‌کنم.

آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: notesme تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 11:11

صفحه بندی